تبليغاتX
گل خاتون
ننه قربونت بشه
+ نوشته شده در  85/10/26ساعت   توسط گل خاتون | 

 

سلام به نوه هاى عزيزم . بچه هاى مهربونم . ننه قربونتون بشه .

خيلى دوستون دارم . واسه همين ديشب كه ليلا اومد حرفامو دكمه بزنه ،

بهش گفتم مى خام با نوه هام حرف بزنم .

اول گفت شمارشونو دارى ؟ گفتم نه .

بعد بلند شد رفت خونه ، وقتى اومد گفت ننه مژده بده ، گفتم چى شده ؟ 

گفت از خاهرزادم مهلا كه تو شهر زندگى ميكنه اسمش رو گرفتم

مى تونى با اين اسم با بچه ها حرف بزنى . حالا اين اسم رو مى نويسم   

تا بیشتر با هم حرف بزنیم                       mahla_iloveyou           

چيكار كنم آدم از تنهايى آب ميشه . ننه دورتون بگرده .

نه گوشتى رو تنم مونده نه قوتى . كاراىِ خودمو نمى رسم انجام بدم .

تو اين چند روز هم كه ( ابراهيم شهردار ) مُرد و سادق افتاده زندون ،

كارام بيشتر عقب مونده .

آره ، ابراهيم شهردار بعد از 102 سال زندگى مُرد . مَرده خوبى بود .

خدا رحمتش كنه. همين كه واسه ده يه تكيه ساخت خيلى ارزش داره ننه .

اما حيف كه بچه هاش اينجا دفنش نكردن ، بردنِش گورستان شهر .

يادمه حاجى خدا بيامرز با اينكه سى سال از ابراهيم شهردار كوچيكتر بود

ولى همش سداش مى كرد ابى شهردار .

ابراهيم هم از روىِ زمين سنگ بر مى داشت به طرف حاجى پرتاب مى كرد.

يه روز يكى از اين سنگها به پنجرهء مش سكينه خورد ، شيشه شكست .

چه روزى بود . ابراهيم و مش سكينه چه فحشهايى به هم مى دادند .

جوونى كجايى كه يادت بخير . ننه قدر زندگيتون رو بدونيد

خيلى زود مى گذره . خودتون نمى فهميد بعد غسه شو مى خوريد .

و اما سادق بالاخره افتاد زندون .

يادتونه نوشته بودم مى خاد از شهربانو تلاق بگيره .

رفتن شهر ، پيش قازىِ تلاق .شهربانو گفت مهرم رو مى خوام .

سادق گفت ندارم . بعد قازى هم انداختش زندون .

آخه مهر شهربانو ، ده گاو شيرده ، پنجاه گوسفند ماده ،

چهارده سكه به نيت چهارده معصوم ، سد متر از باغ گردو

يك جلد قرآن و دو شاخه نبات بود و با شغلی كه سادق داشت (كارگرى) ،

پولِ دادنِ مهر رو نداشت . امان از دستِ جوونهاىِ امروزى .

يادمه شبى كه حرفِ مهر منو مى زدن ،

پدر حاجى مى گفت: مهريه هر چى سبكتر باشه زندگى شيرين تره .

ولى بابام مى گفت: مهريه بالا به مرد نيرو ميده كار كنه از زندگيش دفاع كنه.

يكى اين مى گفت ، يكى اون مى گفت و اصلا حرفِ همديگر رو نمى خاستن .

كه يه دفعه حاجى مسله شيرى از تو بيشه در اومد و

گفت هر چى گل خاتون بگه همونه . همه ساكت شدند .

پدر حاجى دهنش باز مونده بود و حاجى رو نيگا مى كرد .

از خجالت تنم گُر گرفته بود . خاستم بلند شم برم كه حاجى داد زد بشين .

گفت حرف زندگى من و تو اِ ، ما بايد تسميم بگيريم .

ديگه راهى نداشتم همه منو نيگا مى كردن .

با مِن و مِن گفتم : من زندگيمو دوست دارم (منزورم حاجى بود ) .

مى خام زندگيم شيرين و بدونه دعوا باشه . مهريه واسم مهم نيست .

بعد حاجى گفت: مى دونستم ، اشتباه نكردم .

حاجى ، خدا بيامرزدت . مردِ دلم بودى ، مردِ سرنوشتم ، مردِ آرزوهام .

بالاخره اون شب گذشت و مهرم يك جلد قرآن ، دو شاخه نبات

پنج سكه اشرفى به نيت پنج معصوم ، يك دانگِ خونهء پدريه حاجى

و بيست رعس گوسفند شد . اين مهريه اون موقه خيلى بود و

هيچ دخترى تو يلياقمون اين مهرو نداشت .

اما اين روزها حرفِ پنجاه تا ، سد تا سكه نيست ننه .

همين پريشب بود از راديو شنيدم مردى به خاطر مهريهء سنگين زنش خودكشى كرد .

مهريه ، 1360 سكهء تلا به تاريخ سال تولد زنش بود و

آزاديه 521 كبوتر به تاريخ روز تولد زنش و برايه اينكه زنش ،

ساعتِ 21 شب به دنيا اومد، مى بايست 21 گوسفند هم  قربونى مى كرد.

استغفر الله ننه . اين جوونها با خودشون هم لج مى كنن .

واقعا ازدواج كردن واسه مهريه هست ننه ؟

يعنى اين همه دختر كه تو خونه دارن ترشيده ميشن ،

اين همه پسر كه دارن پير پسر ميشن ، واسه انتزارات بالا موندن ننه ؟

ننه قربونتون بشه ، اينقدر زندگى رو سخت نگيرين .

همينكه كسى رو دوست داشته باشين ،

همينكه متمئن باشين ترف ، شما رو دوست داره ،كافيه ننه .

خدا خودش روزى رسونه . قدر جوونيتون رو بدونيد .

وقتى يه ذره از رنگ و رو افتادين كسى سراغتونو نمى گيره .

حاجى اون مهر رو واسم گذاشت ، 50 سال با هم زندگى كرديم .

اما هيچ وقت از مهريه حرف نزديم .

چون همديگه رو دوس داشتيم ، زندگيمون رو دوست داشتيم .

نه مسله سادق و شهربانو كه اوله جوونى به آخره زندگى رسيدن .

خوب ننه ، زياد حرف زدم . ليلا هم خسته شده .

ايشاالله يه شوهر خوب واسه ليلا پيدا بشه .

منو تنها نذارين . خدا حفزتون كنه .

بچه كه ندارم ولى واسه پدر مادرتون بچه هاى خوبى باشين .

ننه قربونتون بشه .

+ نوشته شده در  85/10/08ساعت   توسط گل خاتون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گل خاتون هستم
(هم محليه ميرزا بدبين)
اسكه خودمه .
ماله شست ساله پيش .
با حاجى مى رفتم تو باق ،
تاب سوارى مى كردم .
(خدا بيامرزدش)
كجايى جوانى يادت بخير .
گفتم يه ول بلاگ بزنم ،
از تنهايى در بيام .
بچه كه ندارم كنارم باشه .
خدا شما رو حفز كنه ،تنهام نذارين تنهایی واسه یه پیرزن اذابه . ننه قربونتون بشه .




نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
آرزو
هستی
میترا آزاده
زهرا
پروانه ای در مشت
نرجس
دختر خوب
توسکا
فاضل
رها
مریم پاییزی
مهدیه
راحیل
هومن
توت فرنگى
آنى
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM